X
تبلیغات
آرزوهای بزرگ

آرزوهای بزرگ

تسکین آلام بشری

تو چیز دیگری

حور ارچه دارد دلبري اما تو چيز ديگري          داند پري افسونگري اما تو چيز ديگري
مهر ار چه شد گرم وفا ماه ار چو شد محو صفا       حور ار چه شد غرق حيا اما تو چيز ديگري
بس در چمن گلها دميد بس سرو بستان قد کشيد         بس چشم گردون حسن ديد اما تو چيز ديگري
بس مهوش گل پيرهن شکر لب سيمين ذقن          شد فتنه هر مرد و زن اما تو چيز ديگري
بس زلف مشکين ديده ام بس سيب سيمين ديده ام             بس شور و شيرين ديده ام اما تو چيز ديگري
خورشيد رويان ديده ام زنجير مويان ديده ام              رشک نکويان ديده ام اما تو چيز ديگري
بس روي زيبا ديده ام بس قد و بالا ديده ام             بس مهر سيما ديده ام اما تو چيز ديگري
بس دلبر دمساز هست افسونگر غماز هست                 عشوه ده طناز هست اما تو چيز ديگري
بس روي گلگون ديده ام بس قد موزون ديده ام            بس صنع بيچون ديده ام اما تو چيز ديگري
شيرين شورانگيز هست بر ماه عنبر بيز هست              وز لعل شکر ريز هست اما تو چيز ديگري
(فيض) ارچه درها سفته اند اشعار نيکو گفته اند           صاحبدلان پذرفته اند اما تو چيز ديگريذ

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 23:21  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

شعری وصف الحال از شهریار

   شهریار



بیا از پشت عینک سر به زیری های هم بینیم

جوانیهای هم دیدیم و پیری های هم بینیم

به هم بودیم در آزادگیـــــها و امیریــــــــــها

بیا در کنج محنت هم اسیریــــهای هم بینیم

به خوان عمر هرگز چشم دل سیری نمیدیدیم

کنون کین سفره بر چیدیم سیریهای هم بینیم

و هم دیدیم دوریها و دیری هم نماند از عمر

بیـــــا پایان دوریـــــها و دیریـــــــهای هم بینیم

صغیریها مجازی بود و عشقی در کمال نقص

بیا عشق حقیقت در کبیریــــهای هم بینیم

به روی هم نگاهی گر به چشم دل کنیم اکنون

از این آ یینه ها روشن ضمیری های هم بینیم

نمیرد شاعر اما این نمیــــری خود نمیبیند

مگر قرنی بمانیم و نمیریـــــــهای هم بینیم

به طفلی شاعری بود و دبیری عشقمان باری

به پیری شاعریها و دبیـــری های هم بینیم


سپر با تیر باران قضا بودن دلیـــــــری بود

بیا در ناخودآگاهی دلیریــــــهای هم بینیم

چو با تحقیرمان بینند ما هم با همان تحقیر

  حقارتهای دنیا در حقیری های هم بینیم

چو فخر انبیا فخر از فقیری میکند ما هم

بیا با روح اشرافی فقیریـــهای هم بینیم

مرا چیزی نماند از شهریاریها که دیدن داشت

مگر در تو نشانی از امیریــهای هم بینیم


شهریار
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 0:53  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

عصبانی ام!

 چه خوب است آدم باور داشته باشد که روزی از روزها یک منجی می آید و جهان را پر از عدل و داد میکند! چه خوب است دنبال این نکته باشی که آیا از دجالی ها خواهی بود یا از مهدویها و یا از سپاهیان عیسی و یا دیگرانی که ادیان و مذاهب مختلف وعده شان را داده اند. چه خوب است باور کنی مکافات تمام ظلمهایی را که در حقت روا میدارند خواهند کشید و تو هم جواب هر خیر و شر خود را دریافت خواهی کرد. اما اگر باورهای کهنه و ارثی را به صلیب شعور سپرده باشی و به آیین (یک سوزن به خودت بزن ، یک جوالدوز به مردم) گرویده باشی، سخت است قبول کنی آنهایی را که هرگز سوزن به خودشان نزده اند به کرات جوالدوزهایشان را در ذهن و جسم و اندیشه و جان و مالت فرو می کنند، بدون عقوبت  بگذاری!   
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 22:3  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

بیایید نفس بکشیم!

ایرانی ها بگوش باشند: تا اطلاع ثانوی نفس کشیدن در هوای دودی، مه آلود، صاف، آفتابی و یا هر نوع هوای دیگری رایگان است به شرطی که منافی عفت عمومی و موازین تعیین شده و دیگر خطوط تعیین شده نبوده و از حد نصاب خارج نشود. بدیهی است در آینده با نصب کنتور ملی بر دستگاه تنفسی هموطنان عزیز ، تعرفه تنفس در هر نوع هوایی بر اساس محاسبات کار شناسانه وضع می گردد.

کارشناسان بر این باورند که چون شیخ اجل فرموده(هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات) بایستی همچنانکه بر آب و فاضلاب تعرفه جداگانه تعلق گرفته بر تنفس هم دو تعرفه وضع گردد تا این ثروت خدادای که متعلق به آیندگان نیز هست ، حیف و میل نشود.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1391ساعت 1:20  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

گرانی ایکس درصد

من  از اینکه  راجع به ملتی بد بگویند یا بد بنویسند جدا بدم میآید. اما گاهی اوقات چیزهایی میگویند که از مفهومی طنز گونه بهرمند است  برای همین با مزه می نماید. مثلا میگوند یکی از پنج  راه شناختن کردها این است که وقتی در لیوان بستنی را باز میکنند، اول درش را می لیسند! الان که نه ولی سالها پیش که بستنی کف خالص نبود و هنوز مزه ای داشت، بله.  بعضی از بچه های کرد، اول درب لیوان را می لیسیدند به این ترتیب بخش چسبیده  به در آن را هم از دست نمی دادند.  اعتراف می کنم من هم یکی از آنها بودم!

از جمله نکاتی که راجع به ملتها میگویند و به صراحت توهین آمیز است و البته من  از غیر ایرانی نشنیده ام، این است که گویا یک زمانی شخصی از بلاد غربی به ایران آمده و بعد از مدتی ماندن به ولایتش برمیگردد و در مورد ایران این گونه قضاوت می کند که آنجا بیست میلون آدم ساکنند که همه ..... هستند و با اینکه دست همدیگر را می خوانند بینشان اصطکاکی پیش نمی آید و به خوشی و خرمی در کنار هم زندگی می کنند!

برای موضوعی کارم به بنگاه املاک کشیده و ربع ساعتی آنجا منتظر  نشسته ام. دو نفر  به لهجه بخصوصی از فارسی صحبت میکنند. اولی میگوید: تو بلد نیستی ملک بفروشی سر کیسه  را شل کن ده درصد به بنگاهی بده و  خونه ات  رو سی درصد گرانتر بفروش! دومی می گوید: آخه من که میخوام خونه بهتری بخرم، سر من هم همین بلا رو میارن! باید سی در صد گرانتر بخرم! این یعنی چه؟! اصلا نمیشه نه گرانتر بفروشم و نه گرانتر بخرم ؟! اولی میگوید: همه اینطوری میکنند. تو که نمی تونی در جهت خلاف آب شنا کنی؟! چاره نداری. این بنده خدا ها هم خرج  دارن. باید یه چیزی هم به اینها بماسه! اگر نکنی شک نکن اصلا خونه ات رو به مشتری نشون نمیدن. 

دومی حساب میکند: 1درصد که دولت تعیین کرده بدیم  به بنگاه. 5 درصد ارزش افزوده هم باید بدیم به بنگاه، که بریزه به حساب دولت. 10 درصد هم اضافه بدیم به بنگاهیه بعنوان دستخوش یا هر کوفت دیگه، این میشه 16 درصد گرانی......

او خوب حساب نمیکرد! من هم درست نمی توانم حساب کنم ولی بدون شک بالای همان سی درصد می شود!

اگر یک نظام بازرسی سالم وجود داشت ، اگر دزد و شحنه با هم در تبانی نبودند و اگر برای حکومت مهار گرانی مهم تر از گرفتن رای در فلان انتخابات از مردم  می بود، قطعا من مجبور نبودم جانب احتیاط را از دست بدهم و به رسم عربها کفشم را به طرف سیبل سیاه پرتاب کنم که عاقبتم را 100 در صد خراب کنم! چه بگویم؟! خودم یکی از آن گروه بیست میلیونی هستم که امروزه بیش از هفتاد میلیون است. شاید اگر من هم در جایگاه دزد یا شحنه قرار بگیرم از این که می بینم بدتر بکنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 14:37  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

باز هم در سوگ عزیزان

جناب سرهنگ رشید ناهید از بزرگ مردان خانواده ما بود. ایشان عموی نسبی من نبودند، بلکه از آن جهت که ایشان مرا مانند برادر زاده خود عزیز میداشت ، آن بزرگوار را عمو سرهنگ خطاب میکردم. آخرین بار که بخدمتشان شرفیاب شدم، با مهربانی بسیار فرمودند: بیم داشتم بمیرم قبل از آنکه تو را دوباره ببینم. بعضی از حضار مجلس شنیدند با تبسم های خود به من که آن همه مورد ملاطفت قرار گرفته بودم تبریک گفتند و من شرمسار از آن بودم که روزمرگی و بعد مسافت مانع از آن شده که از برکت وجود دانشمندشان مستفید شوم. 

گفته آن پیر فرزانه از وداعی ملیح حکایت داشت و به روشی زبانی که منحصر به خودش بود: زبان زیبا گفتن از همه چیز، حتی زیبا گفتن از مرگ  با همه زشتی و تلخیش. 

در آن آخرین دیدار کسانی دیگر هم حضور داشتند از جمله ، جوانی با ادب و شوخ که نسبتی با پیر ما داشت. متاسفانه او نیز دیگر در میان ما نیست. با آنکه همان یکبار وی را دیدم ، از خبر مرگش عمیقا متاثر و از تالمی که در نبودنش بر پیر ما و خانواده اش مستولی گشت غمگین تر شدم. روحش شاد باد.

میدانم از مرگ گفتن اندوهم را بیشتر می کند اما نمی دانم چرا دوست دارم غمگین تر باشم. اصلا میل به آن ندارم چیزی یا کسی یا گفته ای تسلی ام دهد! فقط دوست دارم ساعاتی در خلوت و تنهایی بنشینم و به آثار مثبتی که جناب سرهنگ در زندگی من بیادگار گذاشت بیاندیشم. شاید فرصت مناسبی برای باز آموزی باشد.

هنوز ده نصیحت ویل دورانت  را در بایگانی نوشته های قدیمیم دارم که ایشان نقل قول کردند و من نوشتم.

در زمان ازدواجم به من اندرزهایی دادند که حقیقتا کارساز بودند و از برکت فهم آنها زندگی به مراتب بهتری دارم و خیلی چیزهای دیگر که در این مجال نمی گنجد.

شاید مهم تر از همه تاثیرات آن بزرگ مرد روشهایی باشد که در مطالعه به من آموختند و در سایه آن آموزه ها توانستم مفید تر و هدفمند تر مطالعه کنم. 

فکر می کنم اگر قرار باشد روزی مجسمه ای برای موضوع مطالعه بسازند تمثال ایشان را باید بسازند. یادم  نیست  او را بدون کتاب دیده باشم. همیشه کتابهایی در دست مطالعه داشت و از آنها یادداشت برمیداشت. شب تا دیر وقت مطالعه می کرد و روز را با مطالعه آغاز میکرد. همیشه در حسرت آن بودم چرا این مرد دست به قلم نمی برد؟ شاید فرصتی برای مرتب کردن مطالبی که گرد آورده اند، نماند. 

به همه کسانیکه به ایشان ارادت داشتند تسلیت میگویم. 

روانش شاد و قرین رحمت باد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 20:23  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

مصدق در نهایت ذلت؟

 بر اساس نوشته موجود در گوشه تصویر، این عکس قهرمان ملی دکتر محمد مصدق است. اما نظر جناب دکتر بهروز فاتح که بنده را مورد عنایت قرار داده اند این است که عکس مربوط به کشاورزی است که قبل از گرفتن سند زمین در جریان اصلاحات ارضی پای شاه  را می بوسد و آنچه در دست شاه است سند زارعانه زمین است. دو عکس نیز در ارتباط با همین صحنه و اشخاص حاضر در آن از طرف ایشان بدستم رسیده که بزودی آنها را نیز در وبلاگ خواهم گذاشت. اما به جهت رعایت پرنسیب های وبلاگ نویسی ابتدا ترجمه بخشی از مطالب کاک سوران کرباسیان  را راجع به همین عکس و دکتر مصدق منتشر می کنم. امید وارم با اذعان  به اینکه من مترجم نیستم و اساسا ترجمه کار من نیست، جناب کاک سوران را راضی کرده باشم.

تصویر و ترجمه متن زیر از

http://www.kurd.no/komar.pdf

تاریخ وسیله ای است که ملتها برای ترسیم تصویری زیبا از خود بکار می برند. قلم نیز ابزاری است که برای ثبت تاریخ بکار میگیرند. جمعی از این ابزار برای پنهان کردن حقایق ، برخی به منظور جعل تاریخی نادرست و گروهی نیز از آن برای نوشتن پروپاگاندا علیه یک ملت یا گروههای قومی دیگر استفاده می کنند تا با بد نام جلوه دادن آنها اعتماد به نفسشان را سلب کنند. احزاب سیاسی ، ایدئولژیستها و ملتها تاریخ را به شیوه ای باز نویسی می کنند که دربردارنده منافعشان باشد. برای اینکه نمونه ای بارز مد نظر خواننده این مطالب قرار گیرد، می خواهم به شخصی اشاره کنم که در تاریخ مدرن ایران  بسیار شناخته شده است.

دکتر "محمد مصدق"، سیاستمداری که صاحبنظران ، پان ایرانیستها، اعضای جبهه ملی، نخبگان ایرانی، کمونیستها، نویسندگان غربی و... به نیکی از او یاد کرده اند. سیاستمداری که همه به دیده قهرمان تاریخ مدرن ایران  از او یاد می کنند. اغلب گروههای فوق در این نکته متفق القول هستند که: او علیه شاه ایران  مبارزه کرد و راه  تاراج ایران  را بر غربیها بست، صنعت نفت  را ملی کرد و توانست شاه را وادار کند که خواهرش را از ایران اخراج نماید و ....

می توانم حد اقل به بیشتر از بیست کتاب تاریخی- سیاسی ایرانی و غربی اشاره کنم که مباحث آن  پیرامون ـ و در ستایش ـ دکتر مصدق بوده است. نمی خواهم پیامدهای منفی ملی کردن صنعت نفت در زمان دکتر مصدق را مورد بررسی قرار دهم. این مطلب از ناحیه کارشناسان امر به طور دقیق آنالیز شده و مدارک موجود مؤید این واقعیت هستند که ملی کردن صنعت نفت چه خساراتی ببار آورد و ـ اصلا- پروسه ملی کردن از کجا آغاز گردید. می خواهم مدرکی را ارائه کنم که حکایت از واقعیتی دارد. خواستار آنم که بدانم مبانی شناخت قهرمان چیست. به این عکس نگاه کنید.

تصویر بالا قهرمان ایران را نشان میدهد که زانو زده و کفشهای شاه را می بوسد. گویا دکتر مصدق قهرمان بود؟ عکس از کتابخانه ملی فرانسه اخذ گردیده و هیچ دستکاری در آن صورت نگرفته است. همین عکس در کتابی به نام (پرتریتس آف پاور) در سال 1979 میلادی به چاپ رسیده است. سیاست تصمیم گیرنده است که تاریخ چگونه بنظر برسد! این عکس تنها نمونه ای از صدها مدرکی است که در سالهای گذشته جمع کرده ام. مدارکی که اثبات میکنند تاریخ نویسان چنان در جزئیات تاریخ تعمق نکرده اند که ما تصویر روشن ودرستی از آن داشته باشیم. کتابهای تاریخی که در ارتباط با ملتها و گروههای قومی خاور میانه تحریر شده اند، مالامال از اشتباه، قصور و اطلاعات جعلی هستند. تصاویر زشتی از مردمانی خلق کرده اند که رفتاری مبتنی بر تمدن داشته اند و به همان موازات از مردمانیکه مانند بربرها رفتار میکرده اند، تصویری زیبا و متمدن به نمایش گذاشته اند. در همین راستا از اشخاصی که نقش مهمی را عهده دار نبوده اند تصاویری جالب توجه ساخته اند و آنها را مانند قهرمان معرفی کرده، و در مقابل قهرمانان حقیقی را که برای دمکراسی، حق طلبی و آشتی مبارزه نمونه اند کنار گذاشته اند. می خواهم توجه مردم  را به بخش حقیقی تاریخ جلب کنم. مدرک و منابع قابل اعتماد برای هر کدام از اظهاراتم معرفی می کنم به این امید که در ذهن خواننده سوالاتی راجع به تاریخ خلق شود.

بریتانیای کبیر گزارشات و مدارک زمان شاه ایران  را منتشر نموده و تاکنون بسیاری از نویسندگان برای تالیف کتب تاریخی مربوط به زمان شاه آنها را مورد استفاده  قرار داده اند.(برای نمونه شخصی مانند عباس میلانی). آنچه برای من جای تعجب است و جوابی برای آن نمی یابم، این است که هیچکدام از مدارک بریتانیا در مورد دکتر مصدق منتشر نشده است! به چه دلیل بریتانیا مدارک مربوط به آن قهرمان  را انتشار نمی دهد؟ چرا مصدق خم شده  و کفشهای شاه را بوسید؟ آیا این اتفاق بعد از زندانی کردن وی در خانه اش بوده، زمانیکه اجازه ملاقات با کسی را نداشت؟

گویا شعبان جعفری (چاقو کشی که دوست وفادار شاه  بود) رفت و آمد زیادی به خانه مصدق داشت به گونه ای که مصدق ترسیده  بود؟ یافتن این مدرک تحریضم می کند، این مهم  را باور کنم که بهتر است تاریخ ملتها و گروههای قومی خاور میانه مورد تحقیق و بررسی مجدد قرار گیرد وبازنویسی شود. در حالیکه مدارک عدیده ای در دست است که در تضاد با نوشته های مورخین منطقه ای و غربی هستند. برای نمونه مورخین و محققین بسیاری در مورد عملکرد گروههای قومی در سرزمین آناتولی در مقطع زمانی جنگ اول جهانی کتاب نوشته اند. اما با از نظر گذراندن سه هزار مدرک بویژه مدارک ( بودیل بیورن و فریتچف نانسن) میتوانیم بخش مهمی از آنچه مورخین متقدم نوشته اند و اظهار داشته اند به چالش بکشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:7  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

شعر گونه

دوو دلوپ فرمیسکی قورس

ده میکه بوو

زابونه ناو چاوانمه وه

ویستم به زور ی خه لوه تیک

دایان وه رینمه سه ر ریگات

به جیی ئه وان چاوه کانم لی داکه وتن

وه ک  دوو خالی نه رد ده چوون

وه سوه سه بووم

له ناو نه ردی عه شقی تودا

به م دوو خاله

شه ش ده ریکت لی ببه ستم.

نه یکه مه وه

تا جوابیکم ده ده یته وه پر به هه ستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 0:29  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

یک عکس قدیمی

این عکس را مرحوم پدرم در حدود شصت سال قبل از مراسم عروسی گرفته است. متاسفانه به علت ازدحام عروس در میان جمع دیده نمی شود ولی از آیینه ای که روبرویش گرفته اند و نیز زنانیکه رقص مخصوص استقبال از عروس را انجام میدهند معلوم است که عروس پای پیاده و در نزدیکی منزل داماد است. البته نه عکاس و نه اغلب جمعیت حاضر در عکس دیگر در قید حیات نیستند. روحشان همواره شاد و شادتر از لحظه گرفتن عکس باشد.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 0:7  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

عکسی که روسها به پدربزرگم داده اند

 در زمانیکه روسها از طرفی و عثمانیها از طرف دیگر بخشهایی از کردستان را در تصرف داشتند، از ایلات و عشایر منطقه کسانی را به گروگان میگرفتند و در ازای نکشتن آنها بستگانشان را وادار به تهیه آذوقه میکردند. این عکس از مجموعه کارت پستالی انتخاب شده که روسها به پدربزرگم داده اند و شاید با تقدیم این یادگارها خواسته اند رنجش دو ماه گروگان بودن  را از دلش بزدایند. پدر بزرگم هم آنها را برای نسلهای بعد بیادگار گذاشته شاید بدین منظور که از تصاویری خوشایند تصوراتی ناخوشایند برای نسلهای بعد از خود بیادگار بگذارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 16:18  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

مطالب قدیمی‌تر