تبليغاتX
آرزوهای بزرگ

آرزوهای بزرگ

تسکین آلام بشری

خانه سینما

از انحلال خانه سینما متاسفم. حقیقتا متاسفم! امیدوارم این انحلالها شامل دیگر انجمنهای هنری نشود! انجمنهای موسیقی، شعر و ادب، هنرهای تجسمی، تآتر ......... 

تشکلهای هنری همین جوری هم کلی مشکل و دسته و دسته بندی دارند، همینجوری هم به بلوغ تشکل واقعی نرسیده اند! حالا مدتی یا برای همیشه هم منحل شوند که هیچ! دیگر باید امیدوار بود که انشااله در دهه های آینده باز شکل بگیرند و تجربه های ناموفق خود را تکرار کنند با آیین نامه جدید و اساس نامه جدید!


برچسب‌ها: خانه سینما هنرهای تجسمی انحلال
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 22:8  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

قره باغ


یادم هست وقتی بچه بودیم ساعت هشت هر شب بزرگترها رادیوی بی بی سی شان به راه بود. سکوت و گوش دادن و سر جنباندن و با اشاره سر و دست و چشم و ابرو همدیگر را به توجه کردن  به نکات ظریف خبرها یا با اشاره کودکان را به سکوت محض امر کردن، از آداب رایج بود.

یکی از داییهایم که فارسی ساده کوچه بازار  را هم بلد نبود در خانه خودش به دقت رادیو را گوش میداد و بسیار کم متوجه کلیت موضوع میشد، خانمش در حالیکه خودش و بچه هایش مکلف به رعایت سکوت شده بودند، هر چند دقیقه یکبار میپرسید خب چه گفت؟ خبر چیه؟ داییم میگفت ساکت بعد براتون تعریف میکنم! و وقتی اخبار تمام میشد و باز هم با همان سوال روبرو می شد میگفت: شما که نگذاشتید من چیزی از اخبار دستگیرم بشود!!

بزرگ شدیم و ما هم تکرار همان داستان را به ارث بردیم اما با تغییرات شگرف ناشی از تکنولوژی ...... دیدن اخبار بی بی سی با تصاویر تازه ، بکر و پر زرق برقش بخشی از زندگی شد. دیگر ساعت هشت ی در کار نیست. بمباران فکر مخاطبین  با تمام نیرو ادامه دارد. بیانیه هایی که اگر از کانال خبر پراکنی انگلیس پخش نشود هرگز به سمع و نظر ما نخواهد رسید را در حالی که هنوز مانند لبوی تازه با رنگ و بو و بخارش موجب تحریک اشتها می شود، مخاطب را به شنیدن و دیدن می طلبد. 

ما مخاطبین چه میخواهیم؟ غیر از اینکه همه ما تشنه دانستن سریع وقایع هستیم ، آیا چیز دیگری هم هست؟ 

پای اخبار و تفسیر بی بی سی نشستیم و شنیدیم که گفتند: در مصر مردم وجود مسجد و میخانه را در کنار هم برمی تابند و نظام آن که میدانی برای مانور و تاخت و تاز اسلام گرایان آزاد نگذاشته به نوعی دمکراسی دست یافته که نظیرش را در کمتر کشور عربی میتوان یافت که در آن اکثریت مردم را مسلمانان تشکیل داده باشند! یکسال نگذشت که طوفان بهار عربی دامن گیر دموکراسی مورد تحسین آنها شد و همین طوفان مورد تایید آنها قرار گرفت! در مورد تونس و لیبی و سوریه برنامه ساختند و در همه آن برنامه ها به اسلام گرایان تلنگر و سیخونک زدند! مدتی تفاهم ادیان مختلف و همجواری مسجد و میخانه در کردستان عراق را زیر ذره بین گذاشتند و حوادث زاخو و سوزاندن و غارت کازینوها و مشروب فروشیها و خانه های اقلیتهای دینی در چند نقطه کردستان پی آمد گزارش نحس آنها بود.

دیشب در برنامه آپارات فیلمهایی به تصویر کشیده شد از میدانهای مینی که در منطقه قره باغ هنوز جان مردم بیگناه را می گیرد، از تبادل اسرای دو طرف آذری و ارمنی و بد رفتاریهای طرفین با اسرایشان و از زخمهای ناسورشان از زخمهایی که بقول شیخ اجل (پیکان از جراحت بدر آید و آزار در دل بماند). فکر کردم که چرا هر وقت راجع به هر منطقه ی آرامی گزارش تهیه می کنند، کمتر از یک سال طول میکشد تا نا آرامی ایجاد شود و اتفاقاتی بیافتد، که ابدا انتظارش نمی رفت؟؟ چرا اینها روی هر چیز دست می گذارند انگار مایه اضافه میکنند تا کپک بزند؟! شاید شما هم یادتان بیاید پس از دیدار بی بی سی از کوهستان تحت کنترل پ کا کا،خیلی طول نکشید که ارتش ترک با داشتن دقیقترین گراهای نظامی بطور بی سابقه ای حمله های بسیار دقیقتر و حساب شده تری را نسبت به مواضع پ کا کا ترتیب داد! سوالم این است که چرا بی بی سی متوجه هر  آرامشی میشود، از آن طوفانی بوجود می آید؟! واقعا ارتباطی در این بین وجود ندارد و من خیالاتی شده ام؟!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:54  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

حققققققممممنننسسست

 

یادم می اید روانشاد پدرم در مورد موضوعی که اصطلاحا در ادبیات اطناب مخل نام گرفته داستان مختصری گفت و آن اینکه: مرد دانشمندی سالها مشغول تحقیق بود و لیست بسیار بلند بالایی تهیه کرده بود از جانورانی که تخم می گذارند و نیز از جانورانی که بچه خود را در رحم پرورش می دهند. اواخر تحقیقش بود که به پیرمردی جهاندیده برخورد کرد و برای اضافه کردن به لیستهای خود از او نیز کمک خواست. مرد جهاندیده گفت ای دانشمند: اگر تو بخواهی تمام اسامی ای را که نوشته ای برای من بخوانی تا من چیزی به آن اضافه کنم به زمان بسیاری نیاز داریم. اما من نکته ظریفی به تو میگویم ببین بر تحقیق تو منطبق هست یانه؟ بدان که گوش تمام حیواناتی که بچه زا هستند برآمده تر از سطح جمجمه شان است و تمام حیواناتی که گوششان داخل و یا هم سطح جمجمه شان است تخم گذار هستند.من هم تا به این سن رسیده ام موردی منافی این قاعده کلی ندیده ام. مرد دانشمند بسیار تامل کرد و دید بیراه نمی گوید. پس افسوس خورد که چرا این نکته را قبل از شروع به تحقیق نیازموده! حال  اینکه چه چیزی حق من است و چه چیزی حق من نیست قصه دور و درازی است که بحث آن در این مجال نمی گنجد اما یک نکته ظریف حق مسلم من است و آن یک خط پر سرعت اینترنت است. قبلا با مکافات خطی 512 گرفته بودم. اسمش 512 بود! در واقع کمی سرعتش از دیال آپ بیشتر بود آنهم نه برای باز کردن هر سایتی! بعنوان اعتراض به نحوه سرویس دهی و با کمال جسارت قراردادم را با شرکت سرویس دهنده تمدید نکردم! قطع ارتباط همان و بقول مخابراتیها از دست دادن پورت همان! اکنون 3 ماه تمام است دوستان و آشنایان را و نمایندگان چند شرکت ADSL  را به تکاپو انداخته ام اما هنوز ممکن نشده که دوباره یک پورت برایم جور کنند. به سرعت قبلی و  به عملکرد شرکت قبلی راضی شده ام! از کرده خود پشیمان شده ام و سودی ندارد! الان به آن نیمه حقی که داشتم راضیم ولی مگر میشود؟ حالا که حق مسلم خود را مبنی بر داشتن خط 512 با ناحق دیال آپ عوض کرده ام، باید به امثال من گفت: (ده بیخو گورت بی)! نمی دانم معادل فارسیش چه می شود. وگرنه شما را به زحمت ترجمه اصطلاح نمی انداختم!

آن دسته از دوستان همشهری هم که میگویند: در اینجا مشکلADSL  نداریم حق دارند.اینجا شهرجوان کرج است و با سقز که سه هزار سال سابقه تمدن دارد، اصلا قابل مقایسه نیست! نه فقط از جهت قدمت تاریخی بلکه از این جهت که در اینجا از هر ده خانوار هفت خانوار متقاضی داشتن خطوط  پر سرعت اینترنت هستند و در سقز از هر ده خانوار یک خانوار متقاضی آن هستند. در عوض در سقز از هر ده خانوار پانزده خانوار دارای اندیشه های سیاسی هستند و در اینجا از هر ده خانوار یک خانوار علاقمند به چنین اندیشه هایی هستند. تو خود حدیث مفصل برخوان از این مجمل! اگر در سقز خط بخواهی کافیست لب تر کنی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 22:43  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

انفجار ملارد

مطلبی که در مورد انفجار نوشته بودم خیلی جنجالی شد! نظرات توهین آمیز و بعضا خالی از ادب زیاد بود و خیلی ها نظر داده بودند که مردن یک امر عادی بشمار می رود و.....

همه این عزیزان مرا به خود سانسوری وا داشتند. متشکرم از خوانندگان سانسورچی!

تعدادی از نظرات را درج کردم که بدانید چرا مطلب را حذف نمودم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 20:10  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

تحریم و پوست کله ما!

 

امروز اثر تحریم ها را بر روی پوست سرم احساس کردم! شوخی نمی کنم. من از سال 70 برای شستن سرم از شامپوی هد اند شولدرز استفاده میکنم. بهتر است بگویم می کردم! حالا دیگر شامپوی اصل گیر نمی آید. تقلبی اش را هم میتوان برای دباغی پوست استفاده کرد! ناچار از شامپوی دیگری مثلا یکی از بهترین شامپوهای ایرانی استفاده نمودم. الان پوست سرم گرم و حساس شده و باید مرتب آنرا ماساژ دهم که خارشش دیوانه ام نکند. امروز باور کردم که تحریم حتی بر پوستم هم اثر گذاشته و حالا منتظرم ببینم کی به استخوانم میرسد؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 0:36  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

برگشت به خزانه

 از وقتی که گواهینامه گرفته ام، بهتر بگویم در طول چندین سال 4 ماشین عوض کرده ام ولی تنها دو بار آنهم به علت توقف در نزدیکی تابلوی توقف ممنوع جریمه شده ام. اخیرا از جاده بیجار رد می شدم. لاینی را که من می بایست از آن عبور کنم با چند کله قندی که مخصوص محدود کردن جاده است بسته بودند .البته بعضی از آنها افتاده بودند. یک نفر را از دیواندره سوار کرده بودم که تنهایی سفر نکنم. همسفرم با دیدن ایست بازرسی گفت اینجا فرغون را هم جریمه میکنند! ایست کامل کردم و به او گفتم: بنظر شما از کدام طرف بروم ایشان گفتند که لابد اینطرف را بسته اند و عملیات راهسازی انجام میدهند. فکر میکنم بهتر است از لاین مخالف بروید. گفتم خودم هم اینطور فکر میکنم. سپس به داخل لاین مخالف راندم. سربازی که آنجا بود دستور توقف داد و من اطاعت کردم. کارت و گواهینامه خواست. چک کرد و برد به اتاق افسر و تحویل داد و مرا هم راهنمایی کرد که به آنجا بروم. تنها کانال ارتباطی بین اتاق افسر و راننده ها دریچه ای 10×15 سانتیمتر بود. شنیدم از گوشه اتاق که من قادر به دیدن آنجا نبودم صدای افسر می آمد که می گفت: پنج هزار تومان جریمه ات میکنم که دیگر از این اشتباهها نکنی! هر چه گفتم که من به احترام قوانین از لاین بسته شده نرفتم و تنها راه عبور هم همین لاین است، بخرجش نرفت و قبض را به سرباز داخل اتاق داد که به انضمام مدارکم به من تسلیم کند. البته آنها از وجود مانع های گذاشته شده اظهار بی اطلاعی میکردند ولی من ارتفاع پنجره را نسبت به موقعیت کله قندی ها سنجش کردم و مطمئن شدم حتی آن تعداد هم که افتاده دقیقا در دیدشان قرار دارند. من به اشتباه فکر کردم که دارم اشتباه میکنم و اصلا آنها راست میگویند و ابدا کله قندی در کار نبوده است. یک لحظه شیطان لعین هم فکری به ذهنم تزریق کرد که نا خواسته بر زبان آوردم و کلی هم اسباب رنجش افسر را فراهم آوردم: گفتم وجود این کله قندی ها بی ارتباط با قضیه آن عدد 3 با دوازده، سیزده تا صفر نیست؟! چون آن مبلغ از خزانه کسر شده و این مبلغ هم به خزانه واریز میشود؟!

دیدم هوای اتاق را طوفانی کرده ام! مدارکم را با قبض جریمه در دست داشتم. با سرعت به طرف ماشینم رفتم. چون احساس کردم شیطان او را به توقیف ماشینم و احیانا دستگیریم و چیزهای دیگر ترغیب کند که متوجه شدم نگاهها یشان معطوف به تله موششان و دو موش دیگری است که داخلش گرفتار شده اند! بله سربازی که مرا متوقف کرده بود، دو ماشین دیگر را هم متوقف ساخته بود که به قانون احترام گذاشته بودند. از ظاهر قضیه معلوم بود که دو قبض دیگر هم صادرخواهد شد. سپس داستان پطروس را بیاد آوردم که در آن از ضرب المثل معروفی یاد شده بود: قطره قطره سیلی گردد و آنگهی دریا شود و الخ. ببخشید. و الی آخر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 0:30  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

خودتان بخوانید اگر میتوانید!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 0:24  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

شعری سپید از کودکی سیاه

اين شعر كانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يك كودك آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره
This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black... And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And you call me color
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم،          سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي،     صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي     مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاكستري اي... و تو به من ميگي رنگين     پوست؟؟؟                                                                                                                                     
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 23:5  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

مدتی هست که از خود خبرم نیست مرا

برگشتم به سقز و از آنجا به روستای زادگاهم. به دنبال چند روز پیاپی تنهایی و با خود بودن در اتاقهای نیمه تاریک خانه قدیمی پدری پی کودیهایم می گشتم. شاید بقول آن دوستی که مرا از گفتن هذیانهای کودکانه منع کرده ، به واقع کودک درونم به گفتن آن هذیانها نیاز داشته و من نمی دانسته ام. راستش را بخواهید آن گونه که دلم میخواست و نیاز داشتم نشد! کارهای خورده ریز و تجمع هایی اجباری و دنبال امور روزمره کشاورزی و گرفتاری های پیش بینی نشده رفتن،  همه و همه مثل ابر و باد و مه خورشید و فلک در کار بودند تا افکاری را که برای تنهایی مطلق گذاشته بودم که به آنها بپردازم، دست نخورده با خود بازگردانم. با همه این احوال سکوت نسبی که تنها گاه گاه با صدای دور دست موتوری یا تراکتوری و یا با آوای نزدیک پرندگان بومی که در لابلای برگهای درخت تنومند گردوی داخل حیاط، زندگی را زمزمه میکردند می شکست، برایم مفهوم آرامش داشت. آرامشی که دیگر در هیچ یک از کوچه پس کوچه های شهر یافت نمی شود. جداُ از صدای دل آزار موذن ناخوش آواز و نعره گوشخراش میوه فروش و مرغ فروش و سمسار و بازیافتی و .... بیزار شده ام. از مساجد که نمی شود ایراد گرفت که آخر مردان خدا شما که داخل مسجد صدای اذان مسجد بغلی را میشنوید دیگر چرا به موذنان بد آواز اجازه میدهید اذان بگویند؟ اگر مردم را کر و ناشنوا میدانید حرفی نیست اگر هم میخواهید به زور بندگان خدا را سر سجاده بکشید که حق دارید. چون خودم به عینه دیدم در هنگام اذان و نماز عصر چگونه مردمی که جبرا برای تسلیت به بازماندگان متوفی به مسجد آمده بودن فوج فوج و دسته دسته از مسجد فرار میکردند. 

از طرفی فروشندگان دوره گردی که خیلی قدیم ها جارچی بودند سپس تغییر نام و شغل یافتند و چه رچی و فروشنده دوره گرد شدند و با حنجره انسانی خود خریداران را از حضور خود و متاع همراه آگاه میکردند. برای مدتی بساط خود را در در معابر پهن کردند و بساطی شدند. حالا هر کدام وانت باری زیر پا گذاشته و بلندگویی بر آن نصب کرده ولوم صدا را تا آخر باز کرده اند و دقیقا در زمانی گوشهای اهل محل را می نوازند که مغز بعد از خستگی مفرط در پی چند دقیقه خواب و استراحت خود را در صندوقچه کله ولو کرده که یا یا صدای فروشنده دوره گرد یا با صدای سه چرخه موتوری از جا می پرد.

جالب اینجاست که هیچکس اعتراضی ندارد. چون فروشنده بیچاره کاسب است و نان زن و بچه اش را در می آورد. به سرو صدای مسجد هم که نمی شود ایراد گرفت چون مقدسات است. الان دیگر صدای نکرده درویش دارتاش و صوفی کلاش چن و فقی نانه ره ق هم جزو مقدسات است. سه چرخه هم جزو وسیل کار و کاسبی است و حضورش واجب!

قبل از آنکه ملای محل برچسب تکفیر و کاسب محل لقب نان بر و سه چرخه دار لقب بخیل را به اسم مبارکمان بچسبانند  چند پیشنهاد ارائه میدهم. اولا مساجد سطح شهر با ایجاد یک شبکه بیسیم و یا استفاده از موج اف ام رادیو خواهشا همزمان صدای یک موذن خوش آواز را از بلندگوی مساجد پخش کنند که ..... توسط مراجع ذیربط  استفاده از بلندگو برای فروشندگان دوره گرد ممنوع و ممنوعیت آن با جدیت اجرا شود. از مهندسین بجان آمده ای که حاضرند برای تخفیف صدای گوشخراش سه چرخه موتوری سیستم قابل نصب ساده و ارزانی طراحی نمایند دعوت بعمل آید.

ای خلق خدا من نه کافرم و نه نان بر فقط می خواهم همه ما با هم آرامشی داشته باشیم که پیشترها بیشتر از آن برخوردار بودیم.       

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 13:49  توسط شاهرخ فيض نژاد  | 

تسلیت به خانواده ای که مایه تسلی خاطرشان رفت

مادر دوستم، یکی از معدود دوستان بسیار صمیمیم به دامن خاک برگشت. همانگونه که همیشه بود. خاکی، خوش قلب ، بی ادعا و تکبر و آنچنان که ساده زیست،  ساده هم رفت. هرگز ندیدم کسی از او رنجیده باشد. نشنیدم هرگز از او بد بگویند. از نیشش بنالند. شاید مسن ترین خانم باسواد خانواده بزرگمان بود. البته یکی از فرزندان بزرگ خانواده مان هنرمند فقید (افتخار) نقاش و نویسنده ارجمند نیز بود. با اینکه مانند یکی از اعضای خانواده شان بودم. رفیق همیشگی پسرشان بودم هیچگاه اسمم را بدون پیشوند احترام از زبانش نشنیدم. هرگز ندیدم به عمد و یا حتی سهوا و یا بصورت مرسوم آن، در قالب نقد از کسی بد بگوید. سالها با مادر شوهرش صمیمانه زندگی کرد و مایه آرامش و آسایش روح و جسمش بود. نمی گویم چگونه مادری بود چون مادران خیلی به هم شبیه هستند. شاید مادر بودن بیشتر از آنکه متاثر از شعور وآگاهی باشد، یک غریزه است اما مادر بودن او ترکیبی از شعورو غریزه بود. او در این مورد هم استثنایی بود. از مرگش متاثر شدم . شاید از این جهت که دیگر هرگز او را نخواهم دید. شاید به این دلیل که آنقدر به من نزدیک بود که حسی فرزند گونه نسبت به او داشتم و شاید بدلیل درک عمیقی است که از بی پناه شدن دارم و یکی از نزدیک ترین دوستانم بهترین پشت و پناهش را از دست داد. او را به آرامگاهش، خانقاه شرفکند بردیم و نزدیک پدرش شادروان عبدالله خان ناهید(افتخار) تسلیم خاک کردیم. روانش شاد باد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 23:46  توسط شاهرخ فيض نژاد  |